هیئت رهپویان وصال بهبهان

الهم عجل ولیک الفرج

هیئت رهپویان وصال بهبهان

الهم عجل ولیک الفرج

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

داستان عاشقانه شهدا۸

چهارشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۵۷ ب.ظ

‍ 💌داستان واقعیِ

💟 #عاشقانه_ای_برای_تو  


#قسمت8

❤️معادله غیر قابل حل❤️


رفتم تو ... اولش هنوز گیج بودم ... مغزم از پس حل معادلات رفتارش برنمی اومد ... .


چند دقیقه بعد کلا بیخیال درک کردنش شدم ... جلوی چشم های گیج و متحیر مندلی، از خوشحالی بالا و پایین می پریدم و جیغ می کشیدم ... تمام روز از فکر زندگی با اون داشتم دیوونه می شدم اما حالا آزاد آزاد بودم ...


فردا طبق قولم لباس پوشیدم و اومدم دانشگاه ... با بچه ها روی چمن ها نشسته بودیم که یهو دیدم بالای سرم ایستاده ...

بدون اینکه به بقیه نگاه کنه؛ آرام و محترمانه بهشون روز بخیر گفت ... .


بعد رو کرد به منو با محبت و لبخند گفت: سلام، روز فوق العاده ای داشته باشی ... .


بدون مکث، یه شاخ گل رز گذاشت روی کیفم و رفت ...!

جا خورده بودم و تفاوت رفتار صد و هشتاد درجه ایش رو اصلا درک نمی کردم ... .


با رفتنش بچه ها بهم ریختن ... هر کدوم یه طوری ابراز احساسات می کرد و یه چیزی می گفت ولی من کلا گیج بودم ...

یه لحظه به خودم می گفتم می خواد مخت رو بزنه،  بعد می گفتم چه دلیلی داره؟ من که زنشم. خودش نخواست من رو ببره ... یه لحظه بعد یه فکر دیگه و ... .

کلا درکش نمی کردم ..


🖊نویسنده: #شهید سیدطاها ایمانی



نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی