هیئت رهپویان وصال بهبهان

الهم عجل ولیک الفرج

هیئت رهپویان وصال بهبهان

الهم عجل ولیک الفرج

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

داستان عاشقانه شهدا۵

چهارشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۱:۴۵ ب.ظ

‍ 💌داستان واقعیِ

💟 #عاشقانه_ای_برای_تو  


#قسمت5

❤️ مرگ یا غرور❤️


غرورم له شده بود ... همه از این ماجرا خبردار شده بودن ... سوژه مسخره کردن بقیه شده بودم ... .


بدتر از همه زمانی بود که دوست پسر سابقم اومد سراغم و بهم گفت: 

اگر اینقدر بدبخت شدی که دنبال این مدل پسرها راه افتادی، حاضرم قبولت کنم برگردی پیشم؟ ... .


تا مرز جنون عصبانی بودم ... حالا دیگه حتی آدمی که خودم ولش کرده بودم برام ژست می گرفت ... .


رفتم دانشگاه سراغش ... هیچ جا نبود ... بالاخره یکی ازش خبر داشت ...

گفت: به خاطر تب بالا بیمارستانه و احتمالا چند روز دیگه هم نگهش دارن ... 


رفتم خونه ... تمام شب رو توی حیاط راه می رفتم ... مرگ یا غرور؟ ... زندگی با همچین آدمی زیر یک سقف و تحملش به عنوان شوهر، از مرگ بدتر بود ... اما غرورم خورد شده بود ... .

پسرهایی که جرات نگاه کردن بهم رو هم نداشتن حالا مسخره ام می کردن و تیکه می انداختن ... .


عین همیشه لباس پوشیدم ، بلوز و شلوار ...

بدون گل و دست خالی رفتم بیمارستان ، در رو باز کردم ...

و بدون هیچ مقدمه ای گفتم:


باهات ازدواج می کنم ...!


🖊نویسنده: #شهید سیدطاها ایمانی


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی